خرید بک لینک
ایستاد، نگاهش بر لیوان روی میزش لغزید... آخرین ته سیگارش را روی کوه انباشته شده از بدبختی هایش که در لیوان چپانده بود فشار داد... حد خودش را گذرانده بود، یک ساعت مانده بود به نیمه شب ... پنجره ی اتاقش را بست... هر چه زور زد نمی توانست... چشمه ی اشکش خشک شده بود، قدم زد... انگار که ضد ضربه شده باشد... در مواجه با تمام حادثه ها فقط دریچه ی قلبش را باز می کرد و همه ی حرف ها آنجا دفن می کرد... آستانه واکنشش چند دقیقه بود، ۵ دقیقه ناراحت .... ۵ دقیقه خوشحال، بعد بی حس می شد... و در این بی حسی غبار غمی عجیب بر دلش می نشست... که آرزوی مرگ را به یادش می آورد... به ناگاه مادرش را صدا زد... پاسخی نشیند... روی کاناپه ی اتاق نشست پایش را روی پایش انداخت... در عمق چرمی کاناپه فرو رفت ... فضای سیاه و تاریک اتاق نیستی بود و هوای بعد از آستانه ی در طلایی رنگ... سیگارش روشن کرد ... کام اول را که گرفت ... پرسید چرا هرچه می کشم نمی آیی که بگویی نکش... دوباره پرسید چرا هرچه می خورم نمی آیی که بگویی نخور ... گفت چرا نمی آییی که بگویی اگه پایت را کج بگذاری دیگر از من نیستی ؟ هیچ وقت فکر نمی کرد در آستانه سی و چند سالگی مادر را صدا کند اما جوابی نشنود... زانو هایش را بغل کرد و تا توانست گریه کرد ... گویی که میخواست تمام شود... خودش، آرزوهایش، نفس هایش ... تمام شود ... اما نمی شد... مادر پاسخی نمی داد... او رفته بود ... مثل تمام چیز هایی که تمام می شوند ... تمام شده بود... مادرش ... خودش ... همه ی زندگی برایش تمام شده بود. اما خودش نمرده بود....

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: پنجشنبه 29 آبان 1404 ساعت: 0:33

قابل توصیف نبود احساس می کردم یک درد عظیم و خشک دارد توی دلم بزرگ می شود... نه می توانستم با کسی حرف بزنم... نه آن ها را یارای درک من بود... و حتی خودم نمی دانستم از چه ناراحتم... هرچه بود داشت مرا از پا در می آورد... نمی دانستم تا کی قرار است زنده بمانم... قطعا آنچه داشت مرا می خورد... به این راحتی رهایم نمی کرد... رو به محمد گفتم تو هم یک غمی توی دلت هست؟ گفت آره... بی آنکه چیزی بگویم دور شدیم... می دانستم که هیچ چیز خوشحالم نمی کند... هیچ چیزی در این دنیا مرا خوشحال نمی کرد... سالها از سال بلوا می گذشت... مردم بعد از سال بلوا امیدوار بودند که کسی بیاید همه چیز را درست کند... اما نه کسی قرار بود بیاید.... نه قرار بود چیزی درست شود ... در دلم کسی رخت می شوید... آخر به چه امیدی آدم برود خانه ؟ دیگر مادری نبود... پیر شده بودیم... پیرتر از هر زمان دیگری... و مرگ ما را نمی برد..

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: پنجشنبه 29 آبان 1404 ساعت: 0:33

صفحه بندی